تبليغاتX
همه چیز
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 22:40
دلم می خواهد مثل شازده کوچولو به قصه ها سفر کنم...خسته شدم دلم یک چیز جدید می خواهد..چیزی مثل آنچه که نیست...

دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 22:33
پاکنويس روزها چه فايده ای دارد ، وقتی که چرک نويسش را نمی توان دور ريخت ؟
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 21:28

دلت را محکم تر اگر بتکانی

 

تمام کینه هایت هم می ریزد

 

و تمام آن غم های بزرگ

 

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 21:27

بگذار همانجا بماند

 

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

 

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دوشنبه بیستم تیر 1390 16:46

ماهی بدون اب می میرد من در اب خفه می شوم ..

یکشنبه یکم خرداد 1390 1:26
امشب شب عجیبی است ..دلم گرفته ....هزار بار نوشته ام و هزار بار با همان شدت و با کلی حسرت پاکشان کردم ...ثانیه ها مغزم را احاطه کرده اند ..نگاههای قلبم چشمانم را آزار می دهد...می دانی چیست ..امشب حال مرا کسی نمی داند..راستش سه روز دیگر قرار مهمی دارم ...دوبار سر قرار رفته ام ..این بار می شود سه بار ..دارم خودم را برای این قرار مهم که از هرچیزی در زندگی برایم با ارزش تر است آماده می کنم ...می خواهم بهترین باشم ...می دانی چیست دلم می خواهد این سه روز بشود سه ثانیه تا من خودم را در آغوشش که به پهنای یک دنیا خوبی است رها کنم ... می دانی قرارم خیلی مهم است آن دوباری که به سراغش رفتم کلی ناگفته برایش دکلمه کردم ..نمی گفتم هم از دلم همه چیز را می خواند ...اما اینبار دارم با کلی دلواپسی می روم ..می دانی چیست قرار ملاقاتی با خدا دارم ...با خود خودش ...می دانی دلم هوای خدا را کرده ...خود خودش را ...نه یادش را نه نامش را ..راستی چه کسی گفته خدا اینجاست ..د ردل ما ...خدا حوالی کعبه پرسه می زند ...اصلا می دانم خدا همین جاست اما من می خواهم خانه خوذش به سراغش بروم چرا باید او همیشه میهمان باشد و من میزبان ..بگذار یکبار هم او به زحمت بیفتد ..بگذار حالا که دعوتم کرده فرصت را ازدست ندهم و سریع به سراغش بروم ...در طول مسیر سری هم به رسولش می زنم ..آخر قرار است او مرا برای این دیدار بزرگ یاری دهد...هواسم هست التماس دعای همه را دارم ...حتا آنها که مرا با نامهایی که سزاوارم نبود صدا کردند...هواسم است لحظه آخر سفارش همه را می کنم حتا او که مرا آنچه نباید خواند...
چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 7:15

 

ای خدا دلگیرم ازت

یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 12:22

 

میترسم

از این که روزی یک جایی

من و تو خیلی دور از هم

شب و روز در آغوش یک غریبه. . .

بی قرار هم باشیم

یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 8:26
از شکستن فنجان قهوه اش بیشتر از شکستن دل دوستش ناراحت شد چون برای فنجان بهایی داده بود ولی برای دل دوستش نه
شاید تکراری باشد ولی گاهی بعضی چیزها ارزش هزاران بار تکرار را دارند ، تکرار می کنم ، تکرار می کنم : دوستت دارم

در میان جمعم و تنهای تنهایم هنوز
ای تمامِ ناتمامم در غمِ هجرم هنوز
همچنان میخندم و در فکر فردایم هنوز
من دلیلِ خنده هایم را نمی دانم هنوز!!
سه شنبه سی ام فروردین 1390 16:4

 

نه راه ماندن نه نای رفتن که گر بمانم کجا بمانم که گر گریزم کجا گریزم

دیشب خواب عجیبی دیدم اصلا خواب نبود بیداری بود یک بیداری خواب گونه ..حقایق خفته ای که دلم نمی خواهد دربیداری به بیداریشان فکر کنم ...شب تاریکی بود فقط ماهی که وسط خانه ما وزیدن گرفته بودش تنهایی اش را با ما قسمت می کرد، حس بی حسی وجودم را فرا گرفته بود گویی مردگان ناشناسی سر از قبرها برداشته بودند و گلوی نافهمی مرا فشار می دادند انگار طعمه ای شده بودم برای خورشید سرخی که قرار بود از راه برسد...

شب تلخ و شیرینی بود بزم عاشقان در کنار حریم دلتنگی ام سینه زنی می کردند گویا هیات آشوب بپا کنی انگیزه ام جان گرفته بود حضرت اجل همان پایین تر ها با خود کلنجار می رفت تا شاید دست خالی به دیدار یار نرود ...واقعا تاب ماندن نداشت ،نای دیدار نداشت ....باید می رفت ،باید می رفتم باید زودتر می رفت باید دیر تر می رفتم ...تاوان کل  کل ما را او می داد او که هنوز نازنین من است او که تمام نا تمام من است....