نه راه ماندن نه نای رفتن که گر بمانم کجا بمانم که گر گریزم کجا گریزم
دیشب خواب عجیبی دیدم اصلا خواب نبود بیداری بود یک بیداری خواب گونه ..حقایق خفته ای که دلم نمی خواهد دربیداری به بیداریشان فکر کنم ...شب تاریکی بود فقط ماهی که وسط خانه ما وزیدن گرفته بودش تنهایی اش را با ما قسمت می کرد، حس بی حسی وجودم را فرا گرفته بود گویی مردگان ناشناسی سر از قبرها برداشته بودند و گلوی نافهمی مرا فشار می دادند انگار طعمه ای شده بودم برای خورشید سرخی که قرار بود از راه برسد...
شب تلخ و شیرینی بود بزم عاشقان در کنار حریم دلتنگی ام سینه زنی می کردند گویا هیات آشوب بپا کنی انگیزه ام جان گرفته بود حضرت اجل همان پایین تر ها با خود کلنجار می رفت تا شاید دست خالی به دیدار یار نرود ...واقعا تاب ماندن نداشت ،نای دیدار نداشت ....باید می رفت ،باید می رفتم باید زودتر می رفت باید دیر تر می رفتم ...تاوان کل کل ما را او می داد او که هنوز نازنین من است او که تمام نا تمام من است....